Wednesday, November 20, 2002

شبي ديگر ا�سون شدم. شبي، عشقي، شامي، شمعي، شرابي و Leonard cohen

Dance me to the end of love مرا تا نهايت عشق به رقص آر

Dance me to your beauty تا به زيبايي خود
with a burning violin با ويولني سوزان به رقص آر مرا
Dance me trough the panic به رقص آر مرا
till I'm gathered safetly in. تا از اين وحشت آرام گيرم
Life me like an olive branch مرا چون شاخه زيتون برگير
and be my homeward dove. و كبوتري خانه زاد باش و به خانه ام ببر
Dance me to the end of love. مرا تا نهايت عشق به رقص آر


Let me see your beauty چون تماشاگري نيست،
when the witneses are gone. بگذار زيباي ات را بنگرم
Let me feel your moving بگذار جنب و جوش تو را احساس كنم،
like they do in Babylon. همانگونه كه در بابل مي گذرد.
Show me slowly آهسته بر من آشكار كن،
wath I only know the limits of هر آنچه كه تنها مرزهايش را مي شناسم
Dance me to the end of love. مرا تا نهايت عشق به رقص آر


Dance me to the wedding know. كنون به عروسي به رقص آر
Dance me on and on. به رقص آر، به رقص آر،
Dance me very tenderly and dance me very long لطي� و طولاني به رقص آر مرا
we're both of us beneath our love تا جايي كه هر دو زير بار عشق بمانيم
we' re both of us alone. يا هر دو سوار بر آن باشيم
Dance me to the end of love. مرا تا نهايت عشق به رقص آر

Dance me to the children who به رقص آر مرا به سوي كودكاني كه
are asking to the born. براي دنيا آمدن التماس مي كنند.
Dance me through the curtains that به رقص آر مرا به سوي پرده هايي كه
our kisses have out worn. از بوسه هاي مان �رسوده




Tuesday, November 19, 2002

دوباره سخت درگير روزمرگيم. از نظم آلماني خسته و عجيب دلتنگ شور و حال وهياهوي تهرانم. س�ر منو هوايي كرده! از اين همه سرما و تاريكي زودرس و سردمزاجي به تنگ اومده ام و گرما و شلوغي و آ�تاب اونجا رو كم دارم و نيازمندم. زندگي ولي با تمام گه ايش (گر�تاريهاش) به خاطر وجود اين موجود كوچيك و دوست داشتني به طرز اعجاب انگيزي پر و قابل تحمله! حالا مجبورم با كريسمس و درخت كاج و هالووين و كارناوال و عيد پاك و اينجور آت آشغالها مهربون باشم تا اين موجود كوچولو اينجا احساس غريبي نكنه. هميشه معتقد بودم و هستم كه اين مراسمها سر كاريه ، يعني مثلا بيشتر واسه سرگرمي و پر كردن وقت يه مشت آدم بيكاره يا لااقل من نمي تونم باهاشون رابطه برقرار كنم ، غا�ل از اينكه يه روزي خودم هم درگيرشون مي شم! كتاب اشعار قديمي و معرو� كودكان رو از يه دوست آلمانيم واسه نيكا كادو گر�تم و با خودش شروع كردم به تمرين روي ملوديشون كه اين خودش خوبه چون به شعر خوندن علاقه دارم! �انوس سنت مارتين رو از همكارم كه دو تا بچه داره كادو گر�تم و با نيكا ر�تم تو خيابونها قاطي �انوس به دستها . با اينكه ياد �يلمهاي ترسناك ا�تادم اما خوب اينم باز يه چيزي. مي خوام درخت كاج تزيين كنم و توش كادو قايم كنم تا نشون بدم مثلا به اين موجود كوچولو محبت دارم و عيدي ميدم، ok اينم بد نيست! هر چي باشه خوشحاليه. ر�تن توي شلوغي شهر به هنگام آتيش بازي و خوردن شامپاين در شب سال نو هم به نوعي بد نيست و مي تونه با حال باشه! لابد كارناوال هم بايد خودمو نقاشي كنم و تعطيلات عيد پاك رو هر سال مثل خود آلمانيها مرخصي بگيرم و با نيكا برم تعطيلات تا نگن به بچه اهميت نداد و واسه نيكا مقايسه بوجود نياد! والا اينهام بد نيست و قابل تحمله. اما يه چيز غير قابل تحمله و اون اينه كه آلمانيها با سردي و بي احساسي هر چه تمامتراز من بخوان توي خونه هم با بچه ام آلماني صحبت كنم ، كما اينكه شده كه خواشته باشن! واين برام هر بار از صد تا �حش ركيك هم سنگينتر تموم شده. بابا انصا� هم خوب چيزيه ، لااقل ديگه زبون مادريمونو ازمون نگيرين . انتگره شدن و قاطي شدن هم حدي داره. اكي بنازم رو رو!!

Friday, November 01, 2002

چندروزي مي شه كه منم مثل خيلي هاي ديگه درگير درام از دست دادن كسي هستم كه بود و از نوشته هاش لذت مي بردم. كسي كه هرگز ن�هميد طنزهاي از دل بر آمده اش ، چقدر به دلم مي نشست. معمولا بيش از اينكه بنويسم ترجيح مي دم وبگردي كنم. از زمره كساني بود كه هر بار سري به وبلاگش مي زدم و استعدادش در طنز نويسي رو گاهي كه ديگه به وجد مي اومدم نه تنها در ذهنم تحسين مي كردم بلكه با آب و تاب با اطرا�يانم در ميان مي گذاشتم. با نوشتن طنزهاي انتقادي به تاريكي هاي �رهنگي مان اشاره و زشتيهاي آن را با قلمي شيوا رو ميكرد. براي مسابقه كانديدش كرده بودم. اي كاش اينها رو به خودش گ�ته بودم. نبودش سخت دلم رو به درد آورده . مي دونم ديگه تا مدتها با دختر كوچولوم دل و دماغ بازي كلاغ پر رو ندارم. مي دونم ديگه تا مدتها شعر كلاغ چي مي گه غار و غار و غار ... سر زبونم نمي آد. مي دونم ديگه موقع ربودن صابون دستشويي به اش نمي گم اي كلاغ دم بريده . چرا كه يادش منو غمگين و متاثر ميكنه. به اينكه اينهمه سوژه كلاغي واسه ارتباط با دخترم داشتم، تازه بعد از ازدست ر�تنش واق� شدم. حالا مي شه مخاطب پيام “هدايت“ رو برعكس كنيم و بگيم: “ر�تي و دل ما را شكستي !“

Tuesday, October 22, 2002

غريب آشنا
ساليان سال بود كه كمش داشتم. بدنبالش مي گشتم. با كوله باري از ترديد و اضطراب بالاخره اين نيمه را راضي به همراهي كردم. در پي يا�تنش راهي شدم. او همس�رم شد. حالم خراب بود و تصور رسيدن باورنكردني و وص� ناپذير. رسيدم. به محض ورود نيمه بازگشته، خود را در آغوش نيمه به جا مانده يا�ت، چنان زود ج�ت و جور شدند كه من اين بين مات و مبهوت به تماشا نشستم. گيج بودم، گنگ شدم و صدايم خ�ه شد. چشمان پر اشكم از �رط ولع ديدن و ديدن و ديدن، سيراب نمي شدند. همه را و همه چيز را با ديدگانم مي بلعيدم و مي خواستم بيدار باشم. از خوابي چندين ساله بيدار شدن بود اين بيداري! عجيب تحولي بود اين جابجايي موقت. تكانم داد. ديگرگونم كرد. اكنون دوباره برگشته ام. گرد راه س�ر را اما هنوز بر دامان دارم. هنگام ترك مجدد نيمه ديگر، هنگام ترك خاكش، بسيار تر گريستم زيرا كه ديگر بار نوبت ترك آ�تاب بود، ترك گرما، ترك عشق، ترك دوستي، ترك نزديكي، ترك دلبستگي. ترك ايران بود! او كه عزيزش مي دارم و كمش دارم. مرا اما با درد انتخاب، درد ر�اه، درد آسايش، درد نان، درماني جز برگشت به روزمرگي نبود!

Thursday, August 29, 2002

امروز ظهر ر�تم راي دادم. راي غيابي ، واسه اينكه مسا�رم. امسال متاس�انه نمي تونم پروسه راي گيري رو لحظه به لحظه از طريق تلويزيون دنبال كنم. سال حساسيه و اميدوارم اونهايي كه مورد نظر من هستند روي كار بيان. تا يكماه و نيم ديگه شايد نتونم درست و حسابي اونطوري كه مي خوام وبگردي كنم ، گ�تم كه آخه اينجا نيستم. حي�. وب نويسي كه تقريبا غير ممكنه ، چون سرم شلوغه و وقت ندارم . اما بعدش مي آم و دوباره مي نويسم. حتما كمتون خواهم داشت، مطمينم.

Monday, August 26, 2002

امشب �يلم آواز قوي سعيد اسدي رو ديدم. آوازه اش رو مدتها پيش شنيده بودم. گويا در ايران خيلي هم ازش استقبال شده بوده. يكي از پر�روشترين �يلمها! يكي از دوستانم مي گ�ت، اين بهترين �يلم ايرانيه كه ديده. مي گ�ت در حد و قابل مقايسه با زير پوست شهر رخشان بني اعتماده و... من اما از اين �يلم خوشم نيومد يه جورهايي جا خوردم به طوري كه تصميم گر�تم بعنوان يك تماشاگر نظرمو بنويسم. �يلم گوياي مشكلات خاص جوانان در شرايط ويژه كشور ماست و اين از شجاعت كارگردان از طرح چنين مسايلي خبر مي ده ولي شايد اين تنها جنبه قابل توجه �يلمه كه باعث جذب اينهمه تماشاچي شده. در صورتي كه اين خصوصيت �يلم حذ� بشه مي بينيم كه داستان �يلم كاملا روست. درست مثل �يلمهاي كليشه اي امريكايي. از نقش پدر دختر كه روشن�كر و تحصيلكرده است و دخترش رو درانتخاب آزاد گذاشته و نقش كميسار دلسوز و مهر بون كه اين مورد خاص رو دنبال مي كنه و معتقد به تجديد نظر در قوانينه گر�ته تا نقش جوان سركش و خوشكل و خوش تيپ �يلم ، بسيار غلو شده است. در صورتي كه در �يلم زير پوست شهر طرح مسايل با روالي واقعي ، صميمي و قابل لمس، همراه با بازيهايي طبيعي و دلنشين و خارج از زياده گويي و شعار وقهرمان بازي طرح شده. همين ايراد آواز قو رو مي شه به برخي از �يلمهاي آلماني كه درست به تقليد از �يلمهاي امريكايي ، با اسلحه و پليس بازيهاي تصنعي ساخته مي شن گر�ت. گ�ته ام ايراد ، چون ه�ت تير بازي به همون اندازه ( لااقل هنوز) موضوع آلمانيها نيست كه قهرمان بازي در ايران!.

Sunday, August 25, 2002

بالاخره ديروز بعد از مدتها جايي بودم كه جوش حسابي خودموني و صميمي و دوست داشتني بود. با آقايي ايراني كه مدت 23 سالي مي شه مقيم انگليس هست و خانم انگليسي و بچه هاشون آشنا شدم. همگي بسيار ساده ، مهربون و صادق بودند. چيزي كه اخيرا از ايرانيها كمتر مي بيني. اخيرا معمولا موضوع بحثها با خيلي از ايرانيها تكراري، خسته كننده و با تعار�ات ساختگي و دروغي و همراه با چشم و هم چشمي هاي بي معنا و زياديه. از سادگي و بي شيله پيلگي صحبتها لذت بردم. بحث در مورد مسايل روزمره تا مسايل روز با انگليسي دست و پا شكسته و شديدا �راموش شده ، شراب و اتمس�ر آروم خونه ميزبان ، توجه واقعي بچه ها گر چه با زباني بيگانه به دخترم و... آرامش و لذتي به همراه داشت كه مدتها در هيچ جمعي نسيبم نشده بود.